دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
در حضور خارها هم میشود یک یاس بود ... در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود ... میشود حتی برای دیدن پروانه ها ... شیشه های مات یک متروکه را الماس بود ... دست در دست پرنده،بال در بال نسیم ... ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود ... کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود ... هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود ... !/
بين خودمان باشد ... ديگر تو هم برای شب های چشم به راهِ اين شهر، هيچ پيغامی نمیفرستی! ... حتی از ديرترين دوردستِ پنهانِ خيالهايت، سلامی شبـيه يک بوسه ... !/ [سيروس جمالى]
با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را؟ / راز سر گردان عاشق پیشهی غم کشته را؟ / آب چشم من ز سر بگذشت و میگویی: بپوش / چون توان پوشیدن این آبِ ز سر بگذشته را؟ / ... ! [اوحدی مراغه ای]
هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر / هرچه دل رنجیده تر سوز جدایی بیشتر / هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگ تر / هرچه تن شایسته تر، شوق رهایی بیشتر / ... !
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟ / که کُشَند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟ / به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند / که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟ / ... ! [عراقی]
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم / آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم / غرق خون بود و نمیمُرد ز حسرت فرهاد / خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم / ... ! [فرخی یزدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 21 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن