دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گفت خیلی میترسم، گفتم چرا ؟ گفت چون از ته دل خوشحالم ... این جور خوشحالی ترسناک است… پرسیدم آخر چرا و او جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد ... ! [بادبادک باز / خالد حسینی]
مرا دوست بدار...! به سان ِ.... گذر از یک سمت خیابان.... به سمتی دیگر.... اول به من نگاه کن... بعد به من نگاه کن... بعد باز هم مرا نگاه کن ... !/ [جمال ثریا]
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد / اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی / چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن / به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی / ... ! [سعدی]
حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی وقت رفتن است / باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود / آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود ... ! [قیصر / بهمن 69]
شیخ سعدی فرماید: رفیقِ مهربان و یارِ همدَم همهکس دوست میدارند و من هم ... در جوابِ او گوید: برنجِ زرد و مرغ و قند باهم همهکس دوست میدارند و من هم [شیخ بُسحاقِ اطعمهی شیرازی؛ قرنِ نُهمِ هجری ] ... !
این حقیر 2 ماه سعادت حضور در کنار شما خوبان را نداشت ... جا دارد تا در اولین پست؛ مراتب تشکر و سپاس خود را از همه شما عزیزانی که در این ایام فرقت با خطابها و دیدگاههایتان بیادم بودید را اعلام نمایم ... دوستتان خواهم داشت چون همیشه و دستان پر مهرتان را میبوسم / مستدام باشید و شادکام ... !/
آن بیستارهام که عقابم نمی بَرَد ... در راه زندگی، با این همه تلاش و تمنا و تشنگی ... با این که ناله می کنم از دل که : آب، آب ... دیگر فریب هم به سرابم نمی برد ... ! [ف.مشیری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن