دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زيباترين دريا؛ دريايى است كه هنوز در آن نرانده ايم ... زيباترين كودك؛ هنوز شيرخواره است ... زيباترين روز؛ هنوز فرا نرسيده است ... و زيباتر سخنى كه مى خواهم با تو گفته باشم؛ هنوز بر زبانم نيامده است... !/ [ناظم حکمت]
آسمان چه آبی است
جان من! زمین چه سبز.
این زمان مرا
تا کرانه های لذتی غریب
خلسه ای، شبیه خلسهٔ شراب می برد.
من که عاشق گل و نسیم و آفتاب و چشمه ام
من که بی قرار هر پرنده ام
در نهایت خلوص
با تمام مردم زمین:
-برادران و خواهران خود-
دوباره حرف می زنم.
این زمان مرا
پای یک درختِ توتِ جنگلی
آرزوی بوسه ای، به چهرهٔ شماست.
اشتیاق رجعتی به بی نهایتِ صفاست.
من زمینیم
سرزمین من
هر کجا که زیر آفتاب
- خاکِ هر کجا که آدمی است- هست.
ای تمام مردمِ زمین!
مرا برای دوست داشتن آفریده اند.
من یقین بدون عشق
من یقین بدون دوست داشتن
زنده نیستم.
از برای تو، برای او، برای دیگران
مثل آب
مثل آفتاب
مهربانیم به نسبتی مساوی است.
قلب من که مثل قلب یک پرنده می تپد
مهربان ترین قلب هاست.
من همینم و عوض نمی شوم.
من شکنجه می شوم
جرم من فقط همین که من زیاد فکر می کنم
پس
بعد از این
انتظار من
انتظار بدترین شکنجه هاست.
ومن ... یکبار دیگر هجرت خواهم کرد ... به سرزمین های خوب جنوب ... تا شاید «قیصر» دیگری بیابم و بر شانههایش بگریم ... و دردهای مشترکمان را واگویه کنم ... !/ [بهمن91 ]
سال هاست ... تلفنی در جمجمه ام زنگ می زند ... و من ... نمی توانم گوشی را بردارم ... سال هاست شب و روز ندارم ... اما بدبخت تر از من هم هست ... او ... [همان کسی که به من زنگ می زند] ...!/ [رسول یونان]
و آنگاه که تو، سرِ فرهادت را برسینه میگذاری و نوازشش میکنی ... بیاد بیاور فرهادی دیگر را که از سنگ نبود، ولی چون سنگ شد ... نه بخاطر تو که برای ظلم جاودانه تاریخ ... !/ [ بهمن91 ]
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم ... بیا تا برایت بگویم چه اندازه «تنهایی» من بزرگ است ... و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد ... و خاصیت «عشق» این است ... !/ [سهراب]
سیلی باران به گوشم می زند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست
...
...
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب می دانم که غمگینم ولی...
ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟!
*
میدوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد
*
مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای می خواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زودباش
دستمالی را بیار
اشک هایش را بگیر
* سال ها می گذرد
همچنان منتظرم
تاکه باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم
*
می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز
...
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن