دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
كدام كِبر گناهم سبب شده دوری ؟ / نظر به گريه ما كن چرا نمی آيی؟ / نگفته بود حديثی كه وعده بر پايی / عمل به وعده خود كن چرا نمی آيی؟ ... !/ [حامد نصیری]
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم / به وقت صبح قیامت، که سر ز خاک برآرم / به گفت و گوی تو خیزم، به جست و جوی تو باشم ... !/ [سعدی]
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد / و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد / دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس / سند عشق، به امضا شدنش می ارزد ... !/ [علی اصغر داوری]
در شب هجر تو شرمنده ی احسانم کرد / دیده ، از بس گهر اشک به دامانم کرد / سرگذشت شب هجران تو گفتم با شمع / آن قَدَر سوخت که از گفته پشیمانم کرد ... !/ [سخای لاری]
مرا ببخش ... ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟ ... می شنوی ؟ انگار صدای شیون می آید، گوش کن ... می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد اما ... به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم ... گوش کن، یکی بود یکی نبود ... !/ [حسین پناهی]
تا جان ندهم جانان هرگز ننماید رخ / جز مرگ علاجی نیست این درد که من دارم / از دود درین صحرا گیرید سراغم را / من دوزخی عشقم، در شعله وطن دارم ... !/ [دهقان کابلی (حاجی غلام سرور دهقان )]
بگذر و در حـــــــريم دل , رنج قدم دوباره کن / آب بر آتشــــــــم مزن ! سوختنم نظاره کن / هيـــــــچ نمانده چاره ام ، از شب بی ستاره ام / تشنه ی يک اشاره ام ، باز بيا اشـــــاره کن ... !/ [راحله یار]
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم / هرچیز که داشتم نثارت کردم / گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی / این من بودم که بی قرارت کردم ... !/ [مولانا / خط زیبای استاد اسرافیل شیرچی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن