دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چه دير آمدی حالایِ صدهزار سالهی من! ... من اين نيستم که بودهام ... او که من بود آن همه سال، رفته زير سايهی آن بيدِ بینشان مُرده است ... !/ [*سيد علی صالحی*]
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را دیوانه کردی عاقبت / آمدی کآتش در این عالم زنی / وانگشتی تا نکردی عاقبت / ای ز عشقت عالمی ویران شده / قصد این ویرانه کردی عاقبت / من تو را مشغول میکردم دلا / یاد آن افسانه کردی عاقبت / عشق را بیخویش بردی در حرم / عقل را بیگانه کردی عاقبت ... !/ [مولانا]
با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست؟ / دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست! / گفتا که چگونه باشد احوال کسی؟ / کو را به مراد دیگری باید زیست ... !/ [ابوسعید ابوالخیر]
ای ز دردت خستگان را بوی درمان آمده / یاد تو مر عاشقان را راحت جان آمده / صد هزاران همچو موسی مست اندر گوشه ای / «ربِّ اَرنی» گو شده ، دیدار جویان آمده ... !
دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز ، و هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود ! ... آخرین باری که شمردمشان ،تنها یک دلیل برایم مانده بود ... آنهــــــــــم دیدن تو بود . . . !/
آسمانت را با هیچ کس قسمت نکن ... حتی نگذار بادبادک حسابت کنند ... بادبادک تنها همانقدر از آسمان سهم میبرد که نخش به او اجازه دهد ... اما خود را ، با خیال در زمین نبودن ، آرام میکند ... نگذار هیچ نخی به تو وصل باشد ... نخ ها تنها لایق عروسک های خیمه شب بازی هست و بس ... !/ [از " چرکنویسهای هومن شریفی "]
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد / وان را به دو حرف مختصر خواهم کرد / با عشق تو در خاک نهان خواهم شد / با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد ... !/ [ابوسعید ابوالخیر]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 4 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن