دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کاش این زمانه زیر و رو شود / روی «خوش» به ما نشان نمیدهد / یک وجب زمین برای باغچه / یک دریچه، آسمان نمیدهد / وسعتی به قدر جای ما «دو تن» / گر زمین دهد، زمان نمیدهد! / فرصتی برای دوست داشتن / نوبتی به «عاشقان» نمیدهد / هیچ کس برایت از صمیم دل / دست «دوستی» تکان نمیدهد / هیچ کس به غیر ناسزا تو را / هدیهای به رایگان نمیدهد ... !/ [قیصر]
پاییز جنون ادواری سال است ... پیرهنش را ریز ریز می کند؛ در ملافه ای به سفیدی برف خواب می رود ... با انگشتانی که از لبه ی تخت کوچک او بیرون است ... !/ [محمد شمس لنگرودی]
یک نفر نیست بپرسد از من، که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ ... صبح تا نیمه ی شب منتظری، همه جا می نگری ... گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی ... راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ ... نوری از روزنه فرداهاست؟ یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست ؟ ... /
یارب ز کرم دری به رویم بگشا / راهی که در او نجات باشد بنما / مستغنیم* از هر دو جهان کن به کرم / جز یاد تو هر چه هست ببَر از دل ما / ... ! [ابوسعید ابوالخیر]
کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است / چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است / به ساکنان سلامت خبر که خواهد بُرد؟ / که باز کشتی ما در میان غرقاب است ... !/ [سایه]
عشق آمد و شد چون خونم اندر رگ و پوست / تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست / اجزای وجود من همه دوست گرفت / نامیست ز من برمن و باقی همه اوست / ... ! [به بهانهی سالروز پرواز مولانا]
دلت را خانه ما کن، مصفّا کردنش با من / به ما دردِ دل افشا کن، مداوا کردنش با من / اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را / بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من / ... !
با گریه های یکریز، یکریز ... مثل ثانیه های گریز، با روزهای ریخته در پای باد، با هفته های رفته، با فصل های سوخته، با سالهای سخت ... رفتیم و سوختیم و فرو ریختیم ... با اعتماد خاطره ای در یاد ... اما آن اتفاق «ساده» نیفتاد ... !/ [قیصر امین پور]
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم ... باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی / عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت ... همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن