دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست / گر «امید وصل» باشد همچنان دشوار نیست / خلق را بیدار باید بود از آب چشم من / وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست ... !/
هان ای شب شوم وحشت انگیز، تا چند زنی به جانم آتش ؟ ... یا چشم مرا ز جای برکَن، یا پرده ز روی خود فروکش ... یا بازگذار تا بمیرم، کز دیدن روزگار سیرم ... !/ [نیما یوشیج]
بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند ... پر از حس های خوب و پر از حرفهای نگفته اند ... آدمها بعضی هایشان سکوتشان هم پر از حرف هست ... پر از مرهم به هر زخم است ... !/
کور است اجاق این عشق ها ... سلام ها عقیم می مانند، حس پرواز نمی گیرد از این لبخندها ... بی تعارف ترش این است: «ما خودمان نیستیم»، به همین راحتی ... !/ [محمد صادق زمانی]
عارفی را گفتند: «دنیا را چگونه می بینی؟» گفت: «آنچنان که بدون خشنودی من برگی از درختی نمی افتد» ... گفتند: «مگر تو خدایی؟؟» گفت: «نه ... اما خشنودم به خشنودی خدا » ... !
باز فرو ریخت «عشق» از در و دیوار من / باز ببرید بند، اُشتر کین دار من / بار دگر شیر عشق پنجه ی خونین گشاد / تشنه ی خون گشت باز این دل سگسار من ... !/ [مولانا / خط زیبای استاد الهه خاتمی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن