دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را / برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را / نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود / کاروان می برد نیم دیگر خورشید را / ... !
ما که این همه برای عشق آه و نالهی دروغ می کنیم ... راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان [که بی دریغ] ... خون خویش را نثار «عشق» می کنند ... از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟ ... !/ [قیصر امین پور]
گفتمش نقاش را نقشی بکِش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید / گفتمش چوُن میکِشی تصویر مردان خدا؟ / تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید / گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن / عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید / ... !
هنوز هم میشنوم :
آیا کسی هست......؟
آیا کسی هست........؟
آیا کسی هست..........؟
بامداد چو پنجره ی دل گشودم
این نوا ز بی کرانه ها شنیدم :
آیا کسی هست..............؟
آیا کسی هست..................؟
آیا کسی هست......................؟
آیا کسی هست..........................؟
دلم لرزید، نفسش به شماره افتاد!
لیک من هنوز همانم که بودم .......!؟
اين كه حسين (ع) فرياد ميزند
پس از اين كه همه ی عزيزانش را در خون ميبيند
و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نميبيند
كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟»
«هل من ناصر ينصرني؟»
مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟
اين سؤال، سؤال از تاريخ فرداي بشري است
و اين پرسش از آينده است و از همه ی ماست
و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان ميكند
و دعوت شهادت او را به همه ی كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند
اعلام مينمايد
اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را
اين پيام حسين (ع) را
كه «شيعه ميخواهد»
و در هر عصري و هر نسلي شيعه ميطلبد
ما خاموش كرديم
به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه
حسين (ع) اشک ميخواهد
ضجه ميخواهد و دگر هيچ
پيام ديگري ندارد
مرده است و عزادار ميخواهد
نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».
رندان تشنه لب را، آبی نمیدهد کَس / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت / در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت / ... ! [حافظ]
از غافلان محرم مرا جدا كنيد! ... كم كم، پروانه های روز دهم راصدا كنيد! ... چيزي دگر به شهادت مولا نمانده است! ... به مجلس حسين كه ميرويد؛ مرا هم دعا كنيد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 58 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن