✔ عـلـ[بابا]ــی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا ... تو قدم به چشم من نه , بنشين كنار جوئي ... ! [فصيح الزمان شيرازي]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Golden Gate Bridge at Night by Mira Loma
✔ عـلـ[بابا]ــی
صاحب دِه پادشاه جسم هاست / صاحب دل شاه دلهای شماست / فرع دید آمد عمل بیهیچ شک / پس نباشد مردم الا مردمک / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
پایانی بر این قصه نیست ... نه گوسفندان عاقل میشوند ... نه گرگها سیر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر / تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر / منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه میچینم / دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فسیل یک پری دریایی ... ! [موزه آکواریوم لیژ بلژیک]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Nudibranch by David Doubilet
✔ عـلـ[بابا]ــی
اين چنين روز سياهي در زمانه كس نديد / از همه مردم امان اين وضع بي سامان بريد / ميوه اي از شاخسار آرزوها كس نچيد / گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد / ... ! [محمد نمازی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مست شد ،خواست که ساغر شکند، عهد شکست ... فرق پیمانه و پیمان، زکجا داند مست ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک صحرا ثانیه از تنگه شنزار ساعت گذشت ... و لحظه گذر ما از دروازه های انتظار نرسید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر زلفت ظلمات است و لبت آب حیات / در سواد سر زلفت به خطا می نگرم / هندوی چشم مبیناد رخ ترک تو باز / گر به چین سر زلفت به خطا می نگرم / ... ! [*شیخ اجل سعدی*]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن