✔ عـلـ[بابا]ــی
Hengill Mountain, Iceland by Snorri Gunnarsson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Dust Tornado, Africa by Jeremy Lock
✔ عـلـ[بابا]ــی
امشب غم تو در دل دیوانه نگنجد / گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد / میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا / جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد / ... ! [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Autumn Landscape by Olegas Kurasovas
✔ عـلـ[بابا]ــی
واقعه، سخت نامنتظر ... ! [احمد شاملو، در مجموعه ابراهیم در آتش شعری دارد به نام درآمیختن که سرودن آن مقارن است با زلزله بوئینزهرا ][حال که زلزلهای بزرگ شمال غربی ایران را در پنجاهمین سالگرد آن زلزله لرزانده، خواندن این شعر میتوان گویای زبان یکی از شاعرانی باشد که اگر بود، اینگونه میسرود]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Nichols Bridgeway, Chicago by Melissa Farlow
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lightning Storm, Kentucky by Jason Whitman
✔ عـلـ[بابا]ــی
Tarpon and Silversides, Grand Cayman by Mike Sutton Brown
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lionfish by Alex Tattersall
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدا همین جاست ؛ نیازی به سفر نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Whooping Cranes, Canada by Klaus Nigge
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 6 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن