✔ عـلـ[بابا]ــی
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود ... زین سیل دمادم که در این منزل خواب است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Baby Silver Leaf Langur by Xen Riggs
✔ عـلـ[بابا]ــی
Palouse, Washington by Anil Sud
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم / آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست / اي داد، کَس به داغ دل باغ دل نداد / اي واي، هاي هاي عزا در گلو شکست / ... ! [قیصر امینپور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرین برگ سفرنامه ی باران این است ... که زمین چرکین است ... ! [شفیعی کدکنی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
حال دلم ز حال تو ،هست در آتشش وطن / چشمم از آن دو چشم تو ،خسته شدهست و ناتوان / بازنشان حرارتم ز آب دیده و ببین / نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان؟ / ... ![حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چیزی بگو ... ! [سیدمحمد مرکبیان][تصویر : کاری از مرتضی خسروی / برگرفته از عکسی از زلزله دیروز]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه ماتمیست خدایا ،نمیکنم باور ... نشسته بر سر نعش عزیز خود مادر ... گَهی بهروی زند پنجه و گَهی بر سر ... که ای زمانه چنین تلخ بر کسی مگذر ... ! [محمد معلم]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن