✔ عـلـ[بابا]ــی
و ورزقان دوباره لرزید / شدت 5.3 / عمق 6 کیلومتری /18:32:25 ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند / ضمیرِ غائبِ مفرد کند، شهید کند / زده است خیمه بر این باغ، ابری از اندوه / که ردّ پای تو را نیز، ناپدید کند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ponies, Mongolia by Dann Tarmy
✔ عـلـ[بابا]ــی
Camel, Socotra Island by Sergei Reoutov
✔ عـلـ[بابا]ــی
نخواهی که باشد دلت دردمند / دل «دردمندان» بر آور ز بند / ره نیک زرتشت آزاده گیر / چه ایستاده ای «دست افتاده» گیر / ... ! [سعدی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Grizzly Bear by Carol Bock
✔ عـلـ[بابا]ــی
Herd of Elephants, Tanzania by Mat Hayward
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا زمانی که "مسیر" مقصد است ، جفت شش میآوری ... و زمانی که مسیر برای رسیدن به "مقصد" است ، نیازمند "یک" میشوی ... و هیچ جفتی "یک" نمیدهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچگاه نخواهم دانست چه کسی غمگین تر است ! ... آنکه می رود … یا آنکه می ماند ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Mosaic Jellyfish by Melissa Fiene
✔ عـلـ[بابا]ــی
Spanish Dancer Nudibranch by David Doubilet
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 20 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن