✔ عـلـ[بابا]ــی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی، خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی / دل که آیینه صا[!]ت غباری دارد، از خدا میطلبم صحبت روشن رایی / شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان، ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی / هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند ... چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود / همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سایه وار از خود ندارم هیچ دور از آفتاب ... هر کجا باشم به خورشید نگاهت زنده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اعضای پیکرند خلایق ولی چه سود ... گاهی فقط شبیه به اموات زنده اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تازه دانستم نه با آب و نه با نان زنده ام / تازه فهمیدم نه با جسم و نه با جان زنده ام ... تازگی ها باورم شد اینکه مثل هر غریب / دورتر از خود دلی دارم که با آن زنده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صدا صدای تو بود این ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز ۳۰ شهریور روز جهانی آلزایمر ... با انجام کارهای فکری روزانه ، این بیماری را کمی جدی بگیرید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل عجیب خستهام از درد مردمان ... امشب فقط به جای خودم گریه میکنم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 8 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن