دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یاد گرفته ام روی کنایه هایت،لبخند بِکشم مثلِ پارچه ای سفید که کشیده میشود روی اجناسِ قیمتی! که اجناسِ قیمتی،قِدمت دارند...درست مثلِ کنایه هایت. یاد گرفته ام سکوتت را حل کنم میانِ فنجانِ بی تفاوتی یک نفس سَر بکشم و یادم برود قبلش بفرما بزنم! فریادت را اما،چَپ کنم روی میز،لَکش برای ابد بماند... یاد گرفته ام اخمهایت را پای خستگی بگذارم و وسط نکشم پای هیچ قصد و غرضی را... من...یاد گرفته ام... سلامِ بی جواب،آنقدر ها هم که فکر میکردم درد ندارد،میشود تحمل کرد،کنار آمد... و کنار آمدم... کنار کشیدم اصلا...
معذرت از این که خطاب گروهی فرستادم ...یادی کردم از تمام عزیزانی که از اول عضویتم تا به حال همراه همیشگیم بودند ....و خوشحالم دوستانی دارم همدرد و همدل وهمراه ...سپاسگذارم از تک تک عزیزانم ...
@حمیده همه فراموشت کردن . یادشون نمیاد #حمیده ایی هم بود . اوایل تک و توک ازت خبر می گرفتن ولی الان هیچ کی سراغتو نمیگیره. این قدر فراموشت کردن که از مدیریت گروه هم حذفت کردن . کی گفته دوری و دوستی؟!!! دوری = فراموشی . هر جا هستی خوش باشی دوستِ مجازی ِ من.
برادری و خواهری که الزاماٌ از يك مادر بودن نيست! ... گاهی اوقات از رفاقت ... برادران و خواهرانی متولد ميشوند ... كه تا كنون هیچ مادری نزاييده است ... !/ [ بیایید قدردان دوستیهای بیمنت باشیم]
شايد بخواهم يك "صندلی" بسازم ... رويش بنشينم، سيگار بكشم، قهوه ای بنوشم ... به همه چی فكر كنم به غير از "تو" ... آن "صندلی" ميتواند چقدر دردناك باشد ... حتی ساختنش ... حتی شايدش ... !/ [حامد اخوان]
دلم گرفته است، دلم گرفته است ... به ایوان میرَوم و انگشتانم را بر پوستِ کشیدهی شب میکِشم ... چراغهای رابطه تاریکند، چراغهای رابطه تاریکند ... کسی مَرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد ... کسی مَرا به میهمانی گنجشکها نخواهد بُرد ... پرواز را به خاطر بسپار ... پرنده مُردنیست ... !/ [فروغ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 2 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن