✔ عـلـ[بابا]ــی
Spencer Glacier, Alaska by Matt Hage, Alamy
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم / نه تو آني که گدا را ننوازي به نگاهي / در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايي / پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهي / کَس به غير از تو نخواهم چه بخواهي چه نخواهي پناهی / باز کن در ، که جز اين خانه مرا نيست پناهي / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Great Allegheny Passage,Cumberland, Maryland, to Pittsburgh, Pennsylvania by Paul G. Wiegman
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودي گر من افتادم ز پا، دستم بگيري ... خود به زير پايم افكندي، عجب دستم گرفتي! ؟ ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Fall Foliage Viewing,Hokkaido, Japan by Mixa/Alamy
✔ عـلـ[بابا]ــی
Butterfly, Texas by Melanie Huff
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ / سر چرا بر من دلخسته گران ميداري / گوهر جام جم از کان جهاني دگر است / تو تمنا ز گِل کوزه گران ميداري / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زخمی اگر بر قلب بنشيند، تو نه مىتوانی زخم را از قلبت وابكنی و نه مىتوانی قلبت را دور بيندازی ... زخم، تكهای از قلب ِ توست ... زخم اگر نباشد، قلبت هم نيست ... زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را بايد بتوانی دور بيندازی ... قلبت را چگونه دور مىاندازی؟ زخم و قلبت يكی هستند ... ! [محمود دولتآبادی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Fallow Deer, Sunrise by Mark Bridger
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو / حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن / من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام / زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Snowy Owl, Canada by Vince Maidens
✔ عـلـ[بابا]ــی
دشتهایی چه فراخ! ... کوه هایی چه بلند! ... در گلستانه چه بوی علفی می آید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن