✔ عـلـ[بابا]ــی
با کدامین دلنشین گلبانگ ، می خواهی این شکسته خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟ ... چرکمرده صخره ای در سینه دارد او ... که نشوید همت هیچ ابر و بارانش ... پهنه ور دریای او خشکید ... کی کُنَد سیراب جودِ جویبارانش ؟ ... ! / جراحت - آخر شاهنامه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Jellyfish, Adriatic Sea by Boris Nikolic, My Shot
✔ عـلـ[بابا]ــی
انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند و آن شخص برایش یک غریبه باشد ، می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند ... / اگر خورشید بمیرد - اوریانا فالاچی /
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه شد كه بار دگر ياد آشنا كردی؟ / چه شد كه شيوه ى بيگانگى رها كردى؟ / گر چه كار جهان بر مراد ما نشود / بيا كه كار جهان بر مراد ما كردى / هزار درد فرستاديم به جان ليكن / چو آمدى همه آن دردها دوا كردى / ... ! (شهریار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مگسِ مزاحمِ بیتربیت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در دلم بنشستهای بیرون میا ... نی ! برون آی از دلم ! در خون میا ! ... چون ز دل بیرون نمیآیی دمی ... هر زمان در دیده دیگرگون میا ... ! (عطار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
افسانهها ... میدان عشاق بزرگند ... ما عاشقان کوچک ِ بیداستانیم ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زمين تهیست ز رِندان ... همين تویی تنها ،که عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخوانی ... بخوان به نام گل سرخ ... و عاشقانه بخوان : « حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی » ... ! (شفیعی کدکنی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
میخواهم و میخواستمت ، تا نفسم بود ... میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود ... عشق تو بسم بود ، که این شعله بیدار ... روشنگر شب های بلند قفسم بود ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم ... کین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مُریدی گفت پیر را : چه کنم کز خلایق برَنج اندَرم ؟ ... از بس که به زیارت من همیآیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش میباشد ... گفت : هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده ... و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه ... که دیگر یکی گرد تو نگردند ... ! [ گر گدا پیشرو لشکر اسلام بُوَد / کافر از بیم توقع برود تا درِ چین ... (گلستان،در اخلاق درویشان) ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
نخراش ... اینقَدر ، این آسمانِ آبی دلِ ما را نخراش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست ... در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست ... چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش ... زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاروان میرود و بار سفر میبندند ... تا دگربار که بیند که به ما پیوندند ... طمع از @دوست نه این بود و توقع نه چنین ... مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند ... ! (سعدی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 2 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن