دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی / چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را / چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی / که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را / سخن با من نمی گوئی الا ای همزبانِ دل / خدایا با که گویم شکوه بی هم زبانی را؟ ... !/ [استاد شهریار]
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست ... جان چراغان کنی از عشق کسی، به امیدش ببری رنج بسی ... تب و تابی بودت هر نفسی، به وصالی برسی یا نرسی ... [سینه بی عشق مباد] ... !/ [فریدون مشیری]
طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی / یا همتی که از سر عالم توان گذشت / مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود / آن سر که خاک راه شد از آسمان گذشت ... !/ [ابوطالب کلیم کاشانی]
ای عشق همه بهانه از توست / من خامشام این ترانه از توست / من اندهِ خویش را ندانم / این گریهی بی بهانه از توست / ای آتشِ جانِ پاکبازان / در خرمن من زبانه از توست ... !/ [هوشنگ ابتاج / ه.ا.سایه]
لــب فــروبــســتــه ام از نــالــه و فــریـاد ولـی / دل مــاتـمـزده در سـیـنـۀ مـن نـوحـه گـر اسـت / گــریــه و خــنــدۀ آهــســتــه و پـیـوسـتـۀ مـن / هـمـچـو شـمـع سـحـر آمـیخته با یکدیگر است ... !/ [رهی معیری]
از آن زمان که آرزو، چو نقشی از سراب شد / تمام جستجوی دل، سوال بی جواب شد / نرفته کام تشنه ای، به جستجوی چشمه ها / خطوط نقش زندگی ، چو نقشه ای بر آب شد ... !/
آزاده ز بیگانه و افسرده ز خویشم / مَردُم همه سیر از من و من سیر ، ز خویشم / بر دیده ی خونبارِ من ای دوست ، چه خندی!؟ / خون گریه کند هر که ببیند دلِ ریشم / با این همه آزُردگی از مرگ چه ترسم..!؟ / بگذار ز کار اوفتد ، این قلبِ پریشم ... !/ [نظام وفا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن