دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
اگر بی تو بر افلاکم،چو ابر تیره غمناکم / و گر بی تو به گلزارم،به زندانم،به جان تو / سخن با عشق می گویم که او شیر و من آهویم / چه آهویم که شیران را نگهبانم،به جان تو / ز عشق شمس تبریزی،ز بیداری و شب خیزی / مثال ذره ی گردان پریشانم،به جان تو ... !/
دل بردی از من به یغما ، ای تُرک غارتگر من ! / دیدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من؟ / عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و، تن ناتوان شد / رفتی چو تیر و کمان شد، از بار غم ، پیکر من ... !/ [صفای اصفهانی]
بیم است که سودایت، دیوانه کند ما را / در شهر به بد نامی، افسانه کند ما را / بهر تو ز عقل و دین، بیگانه شدم آری / ترسم که غمت از جان، بیگانه کند ما را ... !/
گیریم تا آخر عُمر تنها بمانی و شریکی برای زندگیت پیدا نکنی! ... تحمل این موضوع، بسیار آسانتر از آنست که ... شب و روز با کسی سر و کار داشته باشی، که حتی ... یکی از هزاران حرف تو را نمیفهمد ... !/ [جورج اُورول / کتاب روزهای برمه]
بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست / غم دل با که توان گفت؟ که غمخواری نیست / شب به بالین من خسته بغیر از غم دوست / ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست ... !/ [همای شیرازی]
به جز از بخت تو و دیده ی من،در غم تو
شب در این شهر به بالین،سر بیداری نیست
یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشند و خریداری نیست
فکر بهبود خود ایدل بکن از جای دگر
کاندرین شهر طبیب دل بیماری نیست
گر"هما" را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟
دل من، باز مثل سابق باش / با همان شور و حال عاشق باش / مِهر می ورز و دم غنیمت دان / عشق می باز و با دقایق باش / بشکند تا که کاسه ات را عشق / از میانِ همه تو لایق باش ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن