دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
زندگی بدون روزهای بد نمیشود, بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم ... اما روزهای بد, همچون برگهای پاییزی, باور کن که شتابان فرومیریزند,و در زیر پاهای تو,اگر بخواهی, استخوان میشکنند، و درخت استوار و مقاوم برجای میماند ... عزیز من, برگهای پاییزی بی شک, به تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت, سهمی از یاد نرفتنی دارند ... !/ [نادر ابراهیمی / چهل نامه کوتاه به همسرم]
گرت یک ره به کام خویشتن بینم چه خواهد شد؟ / وگر از گلشن وصلت گلی چینم چه خواهد شد؟ / دل و دین میبری از دست دلداران و دین داران / حسابت با من بیدل که بی دینم چه خواهد شد؟ ... !/ [پژمان بختیاری]
می دانم ای فرشته، که باور نمی کنی / شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت / روزی ز چشمِ مردم و روزی به پای تو / عمرِ مرا ببین که به افتادگی گذشت / شرمنده ی توایم و سرافراز از اینکه عمر / گر دین نداشتیم ، به آزادگی گذشت ... !/
بودم به تو عمری و تو را سیر ندیدم / از وصل تو هرگز به مرادی نرسیدم / اندر طلب عشق تو ای خسرو خوبان / وحشی صفت از خلق به یکباره بریدم ... !/ [خط چشم نواز استاد عمادالحسنی]
صید بیابان عشق، چون بخورد تیر او / سر نتواند کشید، پای ز زنجیر او / گو به سنانم بدوز، یا به خدنگم بزن / گر به شکار آمدست، دولت نخجیر او / گفتم از آسیب عشق، روی به عالم نهم / عرصه عالم گرفت، حسن جهان گیر او / با همه تدبیر خویش، ما سپر انداختیم / روی به دیوار صبر چشم به تقدیر او ... !/
چاره مغلوب نیست جز سپر انداختن
چون نتواند که سر درکشد از تیر او
کشته معشوق را درد نباشد که خلق
زنده به جانند و ما زنده به تأثیر او
او به فغان آمدست زین همه تعجیل ما
ای عجب و ما به جان زین همه تأخیر او
در همه گیتی نگاه کردم و بازآمدم
صورت کس خوب نیست پیش تصاویر او
سعدی شیرین زبان این همه شور از کجا
شاهد ما آیتیست وین همه تفسیر او
آتشی از سوز عشق در دل داوود بود
تا به فلک میرسد بانگ مزامیر او
ز شاعر، ناله مستانه در محشر چه می خواهی؟ / تو خود هنگامهئی، هنگامهٔ دیگر چه میخواهی؟ / به بحر نغمه کردی آشنا، طبع روانم را / ز چاک سینه ام دریا طلب، گوهر چه میخواهی؟ / نماز بی حضور از من نمی آید نمی آید / دلی آورده ام دیگر، ازین کافر چه می خواهی؟ ... !/ [علامۀ لاهور، اقبال]
ای که با هر زخمه بر سازت دلی خون می کنی / بر مَلا، نا گفته ها از پرده بیرون می کنی / زخمه بی پروا مزن این گونه سر مستم مکن / باد و طوفانیّ و این با بید مجنون می کنی ... !/ [شمس الدین عراقی / (بی نشان)]
زنده در عشق تو اَم مانند نیـــــــلوفر در آب / موجهــــایم اوجها بخشــند در هر پیچ و تاب / آب هستی بخش، عشق خویش را ازمن مگیر / ساختی دریا نشین، مگذار در چنگ ســراب ... !/
زندگی بی عشق، شرح بدترین معنــای شب
بی نسیم و بی سـتاره، بی سحر، بی ماهتاب
این منم بنشسته اندر سایه ات بیــدار بخت؟
این تویی با آرزوهایی که میدیدم به خواب؟
بی نوا در دست تو مانند بــرگ از تـُــندباد
با نوا از چشــم تو همچون زمین از آفــتاب
در نشستن پیش تو محتاجــم و دارم درنگ
در گریز از دست من مختاری و داری شتاب
عاشقان مستغنی اند ار با تو بنشینند خوش
از سرود و از سماع و از شراب و از کباب
دفترِحُسن تو را خوانده ست فکرت خط بخط
کم بدست آید چنین شــیرین کتاب مســتطاب
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 40 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن