دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند / در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند / به وفای تو، من دلشده جان خواهم داد / بیوفایی به تو ای مونس جان خواهد ماند ... !/ [هاتف اصفهانی]
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست / چه طوفان می کند این موج ِ خون در جان ِ پُر دردم / وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان / چه نامردم اگر زین راهِِ خون آلود برگردم ... !/ [سایه]
و گفت: ذکر حق تعالی به دل فراگیر و دنیا را به دست ... چنان مباش که ... ذکر را بر زبان گیری و دنیا را به دل ... !/ [تذکرة الاولیاء / ذکر شیخ ابواسحاق شهریار کازرونی]
عمو خسرو* میگفت؛ [عشق همه چیز رو شفا میده ... اِلا خودشو] ... و من اینجا، دست بدعا میشوم، برای "عشق" ... که سخت بیمار و رنجور است، از کردار و گفتار ما ... که؛ هرچه توانستیم، گفتیم و کردیم، بنام "عشق" ... از ثواب و ناصواب، و به پای "او" نوشتیم ... و "او" فقط مظلومانه نگاهمان کرد و هیچ نگفت ... !/ [نیمه شهریور92]
یکی از آفات بزرگ این روزهای ما ... توهم "خود بزرگ پنداری"ست ... "خواجه شیراز" میفرماید؛ [در محفلی که خورشید اندر شمارِ ذره ست ... خود را بزرگ دیدن، شرطِ ادب نباشد] ... !/
تو آمدی که بگویی : اگر ... اگر می رفت ... تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت ! / تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من ... که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت ... !/
تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با
ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت
تو آمدی ، کلماتی که مرد ساخته بود
شبیه صابون از دست شعر در می رفت
از اینکه آمده تا ... بیشتر پشیمان بود
از اینکه آمده تا ... هرچه بیشتر می رفت !
اشاره کرد خدا سمت پرتگاه ... ولی
به گوش من ... و تو این حرف ها مگر می رفت !
تو آمدی که بگویی ... به گریه افتادی !
و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن