دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوست / می خورم باده که این باده و پیمانه از اوست / گر به مسجد کشدم زاهد و، در دیر کشیش / چه تفاوت کند ، این خانه و آن خانه از اوست ... !/
در خرابات مجانین کن گذر / تا ببینی رسم و آئین دگر / عادت اینجا ترک رسم و عادت است / رسم، اینجا ترک جان و ترک سر / کوی عشق است این و در وی صد بلا / راه عشق است این و در وی صد خطر / حضرت عشق است اینجا باش باش / سر مده اینجا، عنان آهستهتر ... !/ [ رضیالدین آرتیمانی]
مه در خیابان راه می رود ... چشم ها و پنجره ها، خیس می شوند ... اندوه را ... چگونه قسمت کرده اند؟ ... که در دل ِ هر خانه ای ... قدری پیداست ... !/ [یاور مهدی پور]
جوانی چه آورد پيری چه بُرد؟ / بُتِ خُرد سال و مِی سال خرد / بتِ خرد سالی که يک جلوه اش ببُرد / از دل انديشۀ خواب و خورد / مِی سال خردی که يک قطره اش / نخورد آنکه مُرد و نمُرد آنکه خورد ... !/
امروز ... 19شهریور و مصادف است با ... سی و چهارمین سالگرد درگذشت "سیدمحمود طالقانی" ... / از نوجوانی پای تفسیر قرآنش مینشستم - در مسجد هدایت تهران - و هنوز آوای کلام پُر طنینش در ذهنم جاریست / ... !/ [ یاد و خاطرهاش گرامی باد]
عاشقی درمانده ام ، داد از فــــراق / هستی از کف داده ام ، داد از فـــراق / سر بـــــــــرآورده زهر سو اشقیا / سر به کف بنهاده ام ، داد از فــــراق / از تن بـــــی سر چه ترسانی مرا؟ / من قلنــــدر زاده ام، داد از فـــــراق ... !/
گر در همه شهر، یکی نیشتر است / در پای کسی رود که درویشتر است / با این همه راستی که میزان* دارد / میل از طرفی کند که زر بیشتر است ... !/ [محمد فرخی یزدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن