دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
سپیده دمان، وقت آواز سپید نخستین خروس، که عریانمان کرد ... راز انار را سوگندمان دادند ... چه می دانستند، که ما، تمام شب، در سایه روشن درخت و ماه ... تمام ستاره ها را شمرده ایم ... چه می دانستند ... !/ ["کامبیز امیری تکامجانی"]
پاره های یک تن و دور از همیم / این روزها مثل اوضاع زمانه درهمیم / این روزها فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی / آه، ما بازیچۀ بیش و کمیم این روزها ... !/
چشم خود را گفتم، آخر یک نظر سیرش ببین / گفت: میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟ / گر چو فرهادم به تلخی جان برآید، باک نیست / بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من ... !/
از لیوان ها، به لیوان شکسته فکر می کنی ... از آدمها به کسی که از دست داده ای ... به کسی که به دست نیاورده ای ... همیشه چیزی که نیست، بهتر است ... !/ [علیرضا روشن]
رفتن علت نیست ... معلول تمام ماندنهاییست که گوشه اتاق فرسوده میشوند ... از کسی که میخواهد برود نباید چیزی پرسید ... هرکسی که پا دارد میرود … !/ [رسول یونان]
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه ... پشت این پنجره بیدار و خموش، مانده ام چشم به راه ... همه چشم و همه گوش: مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم ... محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم ... مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ ... [وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ] ... !/ [سایه]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن