دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکدۀ ما عبیرِ جیب* کند
چنان زند ره اسلام غمزۀ ساقی
که اجتناب ز صهبا* مگر صهیب* کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب* کند
شبان وادی ایمن* گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب* کند
ز دیده خون بچکاند فسانۀ حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب* کند
...
جیب= گریبان
صهبا= باده
صهیب= مقصود ابویحیی صهیب بن سنان الرومی از صحابی پیامبر (ص) میباشد.
ریب= شک و تردید
ایمن= جانب راست، افعل وصفی از یمن؛ وادی ایمن "بیابانی که در آنجا ندای حق به حضرت موسی (ع) رسید.
شعیب= نام پیغمبر و پدر زن موسی (ع) که خطیب الانبیاء لقب اوست.
شیب= پیری
چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند ... وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم ... شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم ... و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند ... چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم ... خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ... !/ [فدریکو گارسیا لورکا]
شب شد خیال آمدنت را بمن بده / حس عزیز در زدنت را بمن بده / امشب شبیه عشق رها شو درون من / روح شگرف بی بدنت را بمن بده / ابنجا میان موزۀ شب خاک می خورم / یک شب هوای پَر زدنت را بمن بده ... !/
می خواند و سایه های گریزنده ی خیال / می تافت و در فروغ نگاهش به روشنی: / «گیرم که بر کنی دل سنگین ز مهر من / مهر از دلم چگونه توانی که بر کنی؟» / دستش فشردم از سر پیمان و شور و عشق / کای در سپهر بخت، فروزنده اخترم : / «گر بر کنم دل از تو و بر گیرم از تو مهر / این مهر بر که افکنم؟ این دل کجا برم؟» ... !/
اي دل مباش يك دم، خالی ز عشق و مستی / وانگه برو كه رستی، از نيستی و هستی / گر جان به تن ببينی، مشغول كار او شو / هر قبلهای كه بينی، بهتر ز خودپرستی ... !/
کسی در بند غفلت ماندهای، چون من ندید اینجا / دو عالم یک در باز است و می جویم کلید اینجا / سراغ منزل مقصد مپرس از ما زمینگیران / به سعی نقش پا راهی نمی گردد سپید اینجا ... !/ [بیدل]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن