دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دوستت دارم ولی اصلاً نمیدانم چرا / آه، این بیپاسخی دیوانهتر کرده مرا / آن قَدَر دیوانهام که حاضرم عاقل شوم / گرچه این دیوانگی از من نخواهد شد جدا ... !/
با من بگو تا کیستی، مهری؟بگو، ماهی؟بگو / خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی بگو، آهی بگو / راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن / دیگر بگو از جان من، جانا چه میخواهی؟ بگو ... !/ [مهرداد اوستا]
چه میشد آه ای موسای من، من هم شبان بودم / تمام روز و شب زلف خدا را شانه میکردم / نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم / اگر میشد همه محراب را میخانه میکردم ... !/ [علیرضا قزوه]
بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق / چرا که سنگ صبور است و محرم راز است / ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد / کبوتری که زیادی بلند پرواز است ... !/ [سعید بیابانکی]
مهربان من نشد تا مهربان دیگری ست / با جهان بیگانه ام تا او از آنِ دیگری ست / گِردباد وحشیَم، آوارۀ هامون و دشت / تا سر ِ آرام من، بر آستان دیگری ست ... !/
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم / تو کعبه ای هر جا رَوَم، قصد مقامت می کنم / هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری / شب خانه روشن می شود، چون یاد نامت می کنم ... !/ [مـــــولانـــــا]
دوستت دارم، همین، اعترافی بیش از این؟ / رد پایم را در این مفهوم بی همتا ببین / دوستت دارم، چگونه غرق چشمانت شوم؟ / غرق در خورشید پر احساس تابانت شوم؟ / دوستت دارم، گناهم عاشقی در کوی توست / من که احساسم همه آوارۀ ابروی توست ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن