✔ عـلـ[بابا]ــی
شما چه فکر می کنید ؟ ... درخت را به نیمکت بستهاند ؟ ... یا نیمکت را به درخت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بنازم به این همه شجاعت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه عمر برندارم سر از این خَمار مستی ... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی / تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد ... دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی / ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگی ها را عاشقانه جشن می گیریم ... و خنده را در تاریک ترین پستوی خانه پنهان می کنیم ... چه زمانه ای عاشق شدیم ... در چه روزگاری پیر می شویم ... فکرم چه درد می کند ... از شانه هایم حسرت می چکد ... و تو با قایقت از جزیره ام دور می شوی ... ! (لیلا نوری نائینی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزهاست که سردی فاصله ها را تکرار می کنم ... و خاطراتمان را که تُرد بود مثل سیب سبز ... با صد مصیبت به باغ آرزو پیوند می زنم ... با تنم اما چه کنم ؟ ... زخم های کلامت هزار پاره اش کرده اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا هیچ کس نیست که بگوید ... در چه لحظه ای از پیوند ما ... کجا در امتداد این فاصله ها گناهی مرتکب شدم ... که این همه اندوه بر پیکرم می نویسی ... و من آب نمی شوم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می ترسم از این دلتنگی غریب ... از این دلشوره ی مدام ... که بودنم را موریانه وار می کاهد ... حیرت می کنم ،چه تحملی داشتهام این سال ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رخت می شوید شب ... هزار تکه رنگ پهن می کند بر بام آسمان ... آبشار نور می بارد بر کوچه های تنهایی ام ... و این پنجره ی من است که ماه را در آغوش می گیرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقش منشی در فیلم های ایرانی: - آقای رییس من بهشون گفتم شما جلسه دارین ولی ایشون - اشکالی نداره، شما بفرمایید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد از زلزله حیف نون لباساشو برای کمک می فرسته ژاپن ... با یه بسته تاید براش پس می فرستن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 54 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن