یه دختری داشت حرف میزد باهام میگفت دوس دارم قدم بلند باشه ووو پرسیدم چرا گفت دوس دارم و هرچی گفتم باز حرف خودشو زد اما دلیلایی زیرو آوردم و نظرش تغییر کرد ... شاید پستم جالب نباشه اما خواستم بنویسمش ...
تو این هوای بارونی و خیس من نه دلم قدم زدنای عاشقانه می خواد نه دونفره بودنشو ! دلم شونزده هیفده سالگیمو می خواد.. حال و هوای اون موقع رو می خواد... دلم می خواد برم تو خ.شالیکوبی، خ.امام ...جاهای شلوغ بین دستفروشا...بین آدما...بین جمعیتِ خیس خورده ای که عجله دارن راه برم... نگاشون کنم.. دلم از اون بیرون رفتن های یواشکیِ می خواد.. دلم خیلی چیزا می خواد که ندارم... #راستی چند وقته که من چتر ندارم... ؟؟
مانده بود چه بگوید ... حرفی برای گفتن نداشت ... از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت ... چارهای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت : ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ #پهلویش-شکست ...
3روزه پیش باز تا حد مرگ رفتم نمیتونستم نفس بکشم صدای مامانم رو شنیدم یه حالی شدم بیچاره بدجور گریه میکرد خیلی سخته ب خدا نمیخواستم برم دکتر و بیمارستان اما ب خاطر اشک مادر رفتم رفتم خیلی سختههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه خدا تمامی مریض ها رو ب حق حضرت عباس شفا بده الهی آمین
وگرنه پسر من از کجا میدونست دختر تو ژورنال مامان ِ الایه اش دستشه؟هان ؟
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل
گوشیشو ک از دخترم گرفتم مچ پسرتم می گیرم 
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 19 دقيقه قبلباشه
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 16 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 9 روز و 14 ساعت و 15 دقيقه قبلعکسای خاک برسری از نوع کوچکش
13 سال و 5 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 50 دقيقه قبل توسط موبایل