الينا
الهي در سر آب دارم ، در دل آتش ، در باطن ناز دارم ، در باطن خواهش در دريايي نشستم كه آن را كران نيست ، به جان من درديست كه آن را درمان نيست ، ديده ي من بر چيزي آيد كه وصف آن به زبان نيست .
الينا
ز پيشم بر نخيزي با همه سنگين دلي/ اگر داني به ديدارت چه مقدار ارزومندم
الينا
در ميان اشك شادي گم شدم روز وصال / اين چنين روزي كه ديدم خويش را گم ميكنم
الينا
مسابقه داريم دعا كنين ببريم.....باي
الينا
از رقيبان تو درد دل من بسيار است / نيست ياراي سخن ورنه سخن بسيار است
الينا
دنبال آن مسافر از ضعف و ناتواني /برخيزم و نشينم چون گرد تا به منزل
الينا
شب ها كه شمع ناله ام ، آهي كشد از سينه اش / فرياد جانسوزش كند صد شكوه از پروانه ام
الينا
ترا با اشك پروردم و باكي نيست / نداند قدر پدر را هيچ فرزندي
الينا
دلا عاشق شو و قطع نظر از هر دو عالم كن / وطن در كنج محنت گير و خاك در گوشه غم كن
الينا
سختي تنهايي رو وقتي فهميدم كه شنيدم مترسك به كلاغ مي گفت : هر چقدر ميخواي نوكم بزن اما تنهام نزار.