الينا
تا ميماند ز عمر يا رب نفسي /درياب كه نيست جز تو فرياد رسي
الينا
الهي مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را.
الينا
الهي اگر مستم و اگر ديوانه ام از مقيمان اين آستانه ام آشنايي با خود ده كه از كائنات بيگانه ام .
الينا
مقام عشق بنازم كه نيش بر رگ ليلي / زنند و از رگ مجنون خسته خون بدر آيد
الينا
ما ودل هر يك مرادي از خدا مي خواستيم / او ترا مي خواست ما درد ترا مي خواستيم
الينا
نداند به جز ذات پروردگار / كه فردا چه بازي كند روزگار
الينا
تيغ كين بر رخ اغيار كشيدن ليكن/شكوه ها از تو مرا در دل زار است هنوز
الينا
دلم از شكوه خالي لب پر از حرف است حيرانم / كه ساغر خالي و مي از لب پيمانه مي ريزد
الينا
تابوت من آهسته از آن كو گذرانيد / چون نيست اميدي كه بيايم دگر انجا
الينا
ديده ام دفتر پيمان ترا فرد به فرد / هر كجا حرف وفا امده منها زده اي !
الينا
دردم اين است كه از يار جدا مي گردم / گر نباشد غم جانان غم جان اين همه نيست
الينا
دنبال آن مسافر از ضعف و ناتواني / برخيزم و نشينم چون گرد تا به منزل