الينا
الهي نظر خود بر ما مادام كن و اين شادي خود بر ما تمام كن ما را بر داشته ي خود نام كن به وقت رفتن بر جان ما سلام كن .
الينا
خدايا موجود نفسهاي جوانمرداني ،حاضر دلهاي ذكر كنندگاني ،از نزديك نشان ميدهند و برتر از آني ،از دورت مي پندارند و نزديكتر از جاني ،ندانم كه در جاني يا خود جاني ،نه ايني و نه آني ،جان را زندگي ميبايد تو آني.
الينا
تا دلبر و دل باز به چنگ آرم من / بس خون كه ز ديدگان فرو بايد ريخت
الينا
ترا با اشك پروردم و باكي نيست / نداند قدر پدر را هيچ فرزندي
الينا
نياز عاشقان معشوق را بر ناز دارد / تو سر تا پا وفا بودي ،تو را من بي وفا كردم
الينا
مردم چشمم به هجرت شد سپيد از اشك سرخ / خود غلط گفت آنكه بالاي سياهي رنگ نيست
الينا
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو / تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام
الينا
من آن روزي كه چون شبنم عزيز آن چمن بودم / تو اي باد سحر گاهي كجا در بوستان بودي
الينا
در بروي همه بستيم ولي نتوان بست / بيخيال تو در خانه تنهايي را
الينا
يافت در بي بصري گمشده خود يعقوب / ديده از هر كه گرفتند بصيرت دادند
الينا
به عزم توبه ،سحر گفتم استخار كنم / بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم
الينا
دل از بلبل ربودن شيوه هر گل نمي باشد / ز هر صاحب جمالي دلربايي بر نمي ايد
الينا
دارد از بي همدمي فرياد من رنگ سكوت / رازها در سينه دارم آشناي راز نيست