وقتي دل از نبود تو دلگير مي شود
بي طاقت از زمين و زمان سير مي شود
زل مي زنم به شيشه ي ساعت بدون پلک
انگار پاي عقربه زنجير مي شود
اشکم به روي نامه و پاکت نمي چکد
گويي کوير ديده و تبخير مي شود
در لابه لاي لرزش حيران سايه ها
بد جور رنگ فاصله تفسير مي شود
من اشک مي شوم و تو هم آه مي شوي
با اشک و آه خانه نفس گير مي شود
در عصر دود و صنعت پر ادعاي شهر
ابراز عشق باعث تحقير مي شود
در امتداد جاده ي بي رحم زندگي
عاشق کشي چو درد فراگير مي شود
اي بي خبر- از اين شب پر التهاب من
وقتي که مرگ يک شبه تقدير مي شود
من مي روم و زير لحد خاک مي خورم
بي شک براي بوسه کمي دير مي شود
ناگهان ديدم سرم آتش گرفت
14 سال و 11 ماه و 12 روز و 10 ساعت و 58 دقيقه قبلسوختم
خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم
سکوتم آب شد
چشم بستم
بسترم آتش گرفت
در زدم
کسي اين قفس را وا نکرد
پر زدم
بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستاني پريد
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفي از نام تو آمد بر زبان
دستهايم
دفترم آتش گرفت