amin
من هماین امروز یا فردا به جنگل میزنم /جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است..
amin
خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است/ قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید
amin
احساس سوختن به تماشا نمیشود /آتش بگیر که بدانی چه میکشم..
amin
از سمرقند و بخارا میشود آسان گذشت.... دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است
amin
چوبهی دار مهیّاست طنابم بدهید...
amin
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود...
amin
شعله، آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:..... غم نخور، عاقبت سرو و صنوبر این است
amin
کفر میبارد از این شعر ولی میدانم... تازه در حال عقبگرد و مسلمان شدنم
amin
انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ ـ قانون عشق این است: «تنها» برای «تنها»
amin
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمیفهمد ..
amin
به یک اشاره میافتد درخت فرسوده...
amin
این همه ظلم میکنی، دیده و هم شنیدهام ...دیده اگر خطا کند، دل که خطا نمیکند..
amin
رستم! از راه سمنگان بازگرد... رخش مییابی، پسر گم میکنی ..