amin
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند ...مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
amin
امکان رستگاری من گر نبوده است.. بیهوده آزموده مرا بار ها خدا
amin
رفته ام من سالها از خاطرات اين و آن، يك سراغ ساده هم از ما نمي گيرد كسي، شانه هاي عاشقان گر تكيه گاه اشك هاست، پس چرا بر شانه ام اشكي نمي ريزد كسي ؟؟؟
amin
چشمهایت یک سوال تازه میپرسد ولی/ چشمهایم پاسخت را مثل سابق میدهد/ زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس؟ دوّمی! چون اوّلی دارد مرا دق میدهد/
amin
میزند لبخند بر چشمانِ اشکآلودِ شمع/ هر که باشد باخبر از گریهی پنهانیام...
amin
نه آنقدر ابر بودم که به آسمان بروم و نه آنقدر باران شدم که به زمین بیایم مهای هستم میان برزخ ِ زمین و آسمان که نه سر بالا رفتن و نه پای پایین آمدن دارم .....
amin
چه بغضی کردهای؟ در سر چه داری ابر بارانی؟/ تو هم دانی مگر فرهاد و شیرین نیست افسانه
amin
من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من ، من هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد ، من نه عاشقم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افکار پليد ، من به دنبال نگاهي هستم که مرا از پس ديوانگي ميفهمد .
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟!
14 سال و 10 ماه و 13 روز و 8 ساعت و 18 دقيقه قبلدیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
روزی همین مردم که سنگم می زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند *
این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبیرنگ میخوانند