amin
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام ...
amin
لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را/ در دل ابر، نگهداریِ باران سخت است ...
amin
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
amin
معصیت آن قدرها بد نیست گاهی لازم است..
amin
مایهی رنج تو باشم رفع زحمت میکنم..
amin
آخـــر ِ قـــصـــه ي فــــرهـــــاد شـنيدن دارد...
amin
پاییز هیچ حرفِ تازه ای برای گفتن ندارد ؛ با این همه ، از منبرِ بلندِ باد بالا که می رود ، درختها چه زود به گریه می افتند / حافظ نظری
amin
منو از حادثه رد کن .. من به جایی نرسیدم ! زندگی یه جای دیگست .. من فقط سایشو دیدم !!
amin
امان از این بوی-پاییز و آسمان-ابری ، که آدم نه خودش می داند دردش چیست و نه هیچکس دیگری...
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 2 دقيقه قبلمن رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
دور از جونتون
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 1 ساعت و 1 دقيقه قبل