amin
قصه پروانه جانا آخرش خاکستر است/ داستان های حماسی هفت خوانی بیش نیست/ عشوه معشوقه باید خاک را آتش کند/ آنکه اخمی می کند نامهربانی بیش نیست ..
amin
خفاش سان پریدن٬ در تیرگی چه حاصل؟/ همچون شهاب باید شب را شکسته مردن/ آنجا که ماه سنگ است پای ستاره لنگ است/ ماندن قرین ننگ است٬ آنک خجسته مردن! ....
amin
میرود تنهای تنها، باز هم میبینمش /باز هم رد میشود از این خیابانِ شلوغ/او نمیفهمد نمیفهمد فقط رد میشود/ با همان انگیزهی دیرین... خیابان شلوغ...
amin
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! /تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را/ دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!/ چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را ..
amin
بیتو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد/ دردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکرد/ خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد /خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد ..
amin
بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق/ یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه..
amin
نمیشود بروم خسته ام... نمیفهمی؟؟!/ چه لذتیست که اینقدر مردم آزاری؟/ و حرف آخر من این که تا ابد ممنون/. برای آن همه اشکی که بی تو شد جاری...
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
14 سال و 10 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 8 دقيقه قبلبسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام