amin
بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند . . .
amin
این عشق برای من هیچ نداشت اما… گلهای بالشم را ” باغبان ” خوبی بود اشک های هر شب من…!
amin
تعجب نکن اگر شعر تازه ای برای تو نمی نویسم ! هیچ مدادی ، وقتی خیس میشود … نمی نویسد
amin
هرچند نمیدانم خواب هایت را با که شریک میشوی اما هنوز شـریک تمام بیخوابی های من تـویی.....
amin
اعتبار آدمها به حضورشان نیست . به دلهره ای است که در نبودنشان درست می کنند......
amin
کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم .. از دیدن کسی کــه ، تنهــا لباسش شبیــه به ” تــو ” بــود!
amin
چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود ..
amin
تو در من آن تب گرمی که آبم می کند کم کم /نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم/ منم آن کهنه دیواری به جا از قلعه های سنگ/ که باد و آفتاب آخر خرابم می کند کم کم .
amin
گفتم : ای جنگل پیر تازگیها چه خبر ؟ پوزخندی زد و گفت : هیچ ، کابوس تبر . . .
amin
زخمی بر پهلویم است روزگار نمک میپاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که میرقصم . . .
amin
این اشک های بی دلیل من باز هم تو را بهانه می کنند! می بینی چه شادمان بر سرسره گونه های من میلغزند؟! حق دارند،آخر از زندان دلتنگی من،این بار هم گریخته اند
amin
یک سوزن از ابروی تو..... با یک نخ از گیسوی تو .......آرام می دوزد به هم..... چشم مرا با روی تو..