amin
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود...
amin
شعله، آهسته به خاکستر حیرتزده گفت:..... غم نخور، عاقبت سرو و صنوبر این است
amin
کفر میبارد از این شعر ولی میدانم... تازه در حال عقبگرد و مسلمان شدنم
amin
انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ ـ قانون عشق این است: «تنها» برای «تنها»
amin
الفبای دلت معنای «نشکن»! را نمیفهمد ..
amin
به یک اشاره میافتد درخت فرسوده...
amin
این همه ظلم میکنی، دیده و هم شنیدهام ...دیده اگر خطا کند، دل که خطا نمیکند..
amin
لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را/ در دل ابر، نگهداریِ باران سخت است ...
amin
شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند
amin
معصیت آن قدرها بد نیست گاهی لازم است..
amin
مایهی رنج تو باشم رفع زحمت میکنم..
amin
آخـــر ِ قـــصـــه ي فــــرهـــــاد شـنيدن دارد...
دیر فهمیدیم پس دیوار بالا رفته بود
14 سال و 10 ماه و 18 روز و 15 ساعت و 56 دقيقه قبلبا همان خشت نخستین تا ثریّا رفته بود
دیر فهمیدیم و معماران مرموز از قدیم
چیده بودند آن چه بر پیشانی ما رفته بود
گاه میگویم به خود: اصلا کلاه جدّ من
جای مسجد کاشکی سمت کلیسا رفته بود!
رسم پرهیز از جهان ای کاش بر میداشتند
کاش یوسف روز اول با زلیخا رفته بود
من نمیدانم چه چیزی پایبندم کرده است
کوه اگر پا داشت تا حالا از این جا رفته بود!
دور تا دورش همه خشکی است ای تنها خزر
راه اگر میداشت از این چاله، دریا رفته بود!