وقتي دل از نبود تو دلگير مي شود
بي طاقت از زمين و زمان سير مي شود
زل مي زنم به شيشه ي ساعت بدون پلک
انگار پاي عقربه زنجير مي شود
اشکم به روي نامه و پاکت نمي چکد
گويي کوير ديده و تبخير مي شود
در لابه لاي لرزش حيران سايه ها
بد جور رنگ فاصله تفسير مي شود
من اشک مي شوم و تو هم آه مي شوي
با اشک و آه خانه نفس گير مي شود
در عصر دود و صنعت پر ادعاي شهر
ابراز عشق باعث تحقير مي شود
در امتداد جاده ي بي رحم زندگي
عاشق کشي چو درد فراگير مي شود
اي بي خبر- از اين شب پر التهاب من
وقتي که مرگ يک شبه تقدير مي شود
من مي روم و زير لحد خاک مي خورم
بي شک براي بوسه کمي دير مي شود
ديري ست که از دشنه و دشنام به دورم
14 سال و 11 ماه و 13 روز و 4 ساعت قبلمن ماهي خو کرده به اين تنگ بلورم
از دوستي دشمن و از دشمني دوست
گهواره ي لذت شده چون ذلت گورم
پرورده ي نازم؛ چه نيازم به پريها؟
حالا که خود ماه در افتاده به تورم
پيشاني ات اي دوست جهان تاب تر از پيش
آيينه ي مصداقم و وابسته ي نورم
نه غوره، نه انگور! شرابم بکن اي عشق!
يا بي نمکم اين همه يا آن همه شورم
اي آينه! هم صحبت من باش که ديري ست
بي سنگ صبور است دل تنگ صبورم