amin
پاییز هیچ حرفِ تازه ای برای گفتن ندارد ؛ با این همه ، از منبرِ بلندِ باد بالا که می رود ، درختها چه زود به گریه می افتند / حافظ نظری
amin
منو از حادثه رد کن .. من به جایی نرسیدم ! زندگی یه جای دیگست .. من فقط سایشو دیدم !!
amin
امان از این بوی-پاییز و آسمان-ابری ، که آدم نه خودش می داند دردش چیست و نه هیچکس دیگری...
amin
هی..........!! پاییـــــــــز...!! ابرهایت را زودتر بفرست شستن این گرد غم از دل من ... چند پاییز باران میخواهد
amin
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی / گرچه او کرد دل از سنگ ، تو تقصیر نکردی / شرمسار تو ام ای دیده ، از این گریه ی خونین / که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
amin
به گمانم نفسي فرصت ديدن داريم /تا ته کوچه فقط حق دويدن داريم/ نشکند پشت دل از بار غم فاصله ها /مثل يک بيد فقط حق خميدن داريم ....
من به بعضي چهره ها چون زود عادت ميكنم
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 8 دقيقه قبلپيششان سر بر نمي آرم رعايت ميكنم
همچنان كه برگ خشكيده نماند بر درخت
مايه ی رنج تو باشم رفع زحمت ميكنم
اين دهان باز و چشم بي تحرك را ببخش
انقدر جذابيت داري كه حيرت ميكنم
كم اگر با دوستانم مينشينم جرم توست
هر كسي را دوست دارم در تو رويت ميكنم
فكر كردي چيست موزون ميكند شعر مرا؟
در قدم برداشتنهاي تو دقت ميكنم
يك سلامم را اگر پاسخ بگويي ميروم
لذتش را با تمام شهر قسمت ميكنم
ترك افيوني شبيه تو اگر چه مشکل است
روي دوش ديگران يك روز تركت ميكنم