*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میگن آدمها این وقت شب همشون خوابن... آدمها ...ولی اون آدمها که سر درد ندارن اونا که فکرشون مشغول نیست اونا که وقت کم ندارن اونا آدمن ...نه مثل من که برم باز تا صبح زل میزنم به ستاره های سقف که همیشه میدرخشن ...آدمها خیلیهاشون آدم نیستن ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میدونید اوج ظلم خدا به بنده اش کجاست اونجا که فصل پاییز و زمستونش با نارنگی و پرتغال بیاد ولی بنده اش که من باشم حق نداشته باشه اونارو بخوره مجبور باشه بگیره تو دستش فقط پوستشو بو کنه ...نمیدونم چه حکمتیه خدا منو از هرچی دوس دارم محروم میکنه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
جوجه همه زورت همین بود؟! که الان بری اعتراف کنی کم آوردی؟ مثل روز برام روشن بود این موقع ... خوشحالم خیلی خیلی زیاد این تاوان چرت و پرت گویی هاته ...دیگه واسه من شاخ نشیا خدا بد شاختو میشکونه درست زمانی که من سکوت کردم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
توسط موبایل
اينقده ني ني بازي کردم که حد نداره هرچقدر بوسش ميکردم راضي نميشدم.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
چقدر خوبه جای مخصوص داریم برای نوشتن حسمون جایی که راحتم از همه و فقط تویی اونجا برای من ...بهترین هدیه ی تو به دستهای تشنه ی من برای نوشتن یه وبلاگ مشترک بود !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دیگه با هر زبونی که میشد بهش فهموندم اصلا به روی مبارک نیاورد از این به بعد هرگز حسمو بیان نمیکنم چه فایده وقتی اهمیت نداره ...ترجیح میدم ساکت باشم تا به حرفم توجه نشه !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
و باز من و زخمهایی که از این ساعت به بعد سر باز میکنند ...خودم نمک میریزم روش تا یادم نره چی شد که من شدم این ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
کاش الان یه شب سرد و برفی بود منم مثل همیشه پنجره رو باز میگذاشتم و میلرزیدم یا مثلا میرفتم جلوی پنجره بستنی میخوردم ...دلم برف میخواد شدید !