*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میدونی من توقعم بالا رفته وقتی پیامهامونو میخونم واسه 2 روز پیش بوده مثلا و در اوج مهربونی بوده نمیدونم چم شده اگه یک روز ساکت باشه حس میکنم چندین روز گذشته و برام سخته ...بهش حق میدم کاملا ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
پشت بوم (وبلاگ مشترکمون) و نامه ی سرگشاده ی من به تو ...کلی آرامش گرفتم با نوشتنش ...اونجا خوبترین و امن ترین جای ممکن برای حرفهامه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
از فردا منم و سکوت و سکوت و سکوت ....شاید بهتر باشه!
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
به بدترین شکل ممکن از خواب بیدار شدم هم شدید خوابم میاد هم خوابم نمیبره ...لعنت بر آدم مردم آزار !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
گاهی دلم میخواد دوست بودم نه عشق ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
الانه که دوباره مثل پریشب جلوی تخت بیارم بالا ...سردرد عوضی یه طرف تهوع یه طرف...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
خیلیها امروز آواتارمو تبریک گفتن شده بود مثل روز تولدم اونورم عوضش کردم ...همه تبریک گقتن جز اونی که باید میگفت ...بر عکس باعث شد ازش متنفر بشم و بشه یه خاطره ی تلخ برام ...چند هفته بود میگشتم دنبال همچین چیزی که به حسم بخوره به دلم بشینه تا پیدا شد ...شد نمونه ی بارز یک شب تلخ ...فراموش نمیکنم همه چیو مینویسم بماند برای آیندگان بعد از من ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
مامانم اومد یک جمله گفت بهش گفتم مامان اعصاب ندارم گیر نده طفلی گفت من که حرف بدی نزدم ...گذاشت رفت بیرون... رفتم قرص بخورم گفت میدونم اعصاب نداری درست میشه دلم براش سوخت شدید ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخوام یکیو از ایگنور در بیارم دلم برای شلوغ کردنهامون تنگ شده ....جفت شلوغ کاریهامه دلم براش تنگ شده خدایی ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
هی من اعمال تغییراتو میزنم هی میگه با موفقیت انجام شد بعد میرم تو لیست ترمیم میبینم همون درس مثل قبل اونجا جا خشک کرده فردا هم آخرین روزه اگه تا آخر شب درست نشه فردا باید از صبح زود برم دانشگاه و این یعنی ظلم به تمام معنا ...