امروز بعد دانشگاه رفتیم خرید و کلی کار مثبت و اینا آخر سر راحیلی منو برداشت برد جبهه خیلی جالب بود از رو پل شناور راه رفتیم زیر زمین رفتیم که کلی هم خنک بود اونجا بعد رفتیم شربت شهادت هم میل کردیم بطری آب معدنی دستم بود میخواستم بندازمش سطل آشغال یهو آقاهه گفت بده برات پرش کنم خیلی جالب بود بعد اونجا همه با چادر بودن منو راحیلی فقط با مانتو بودیم هیچی دیگه احساس میکردیم کل ملت دارن به ما با تعجب نگاه میکنن بعد اونجا راحیل خانمو جو گرفته بود میگفت میخوام چادری بشم اصلا داغون ...کل وجودم خاک شده بود تو اتوبوس همش داشتمو خودمو میتکوندم ولی تجربه ی جالبی بود