جعفر رضایی/متولد 1356/لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه طباطبایی تهران/ سال 1380 عاشق دختری بنام مریم شد/چون وضع مادی جعفر خوب نبود پدر مریم با ازدواجشان مخالفت کرد/پنج سال تمام جعفر و مریم برای رسیدن به هم تلاش کردن/سال 85 مریم خود کشی کرد/و جعفر دیوانه شد/ اکنون دو چشم جعفر کوره/به هر کی میرسه میگه هفته دیگه عروسیشه. همه رو دعوت میکنه...( برای سلامتیش لایک کنید.....
نشسته ای گوشهء خاطراتم و چشم به من دوخته ای. می آیی چیزی بگویی، دستم را می آورم رو به روی صورتم، انگشت اشاره را می گیرم جلوی لبهایم و آرام می گویم هیسسسس! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… کمی می گذرد و دوباره می آیی چیزی بگویی. دستم را می برم بالا، به نشانهء اینکه اگر صدایت بیاید محکم می خوابانم زیر گوش ت! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا… چند لحظه بعد دوباره می آیی چیزی بگویی. دو دستم را می زنم به پهلو و زل می زنم توی چشمانت و می گویم: خفه شو! سرت را می اندازی پایین، سرم را می گیرم بالا. …و حقیقت این است که تو همچنان نشسته ای گوشهء خاطراتم، سرت را گرفته ای بالا، سرم را انداخته ام پایین.
میفرمایند که عروسی باید تو تالار فرمانیه(بچه تهرونا میدونن کجا رو میگم)منوی VIP باشه با بره و میگو نفری صدو ده هزار تومن.حالا پدرشون سر نامزدی به مهمونا قیمه دادن