اِبی بن بست. . .
از خاطرَت که رفته ام.. همین روزها ، از خاطراتت هم خواهم رفت ! خوب که با خودم فکر میکنم می بینم ، خیلی هم تقصیر تـو نیست... من قانون ِ"بازی" را بلد نبودم !!
اِبی بن بست. . .
از نگاهش بیزارم ، به تو .....!!
اِبی بن بست. . .
بعضی از آدمها ، پُر از مفهوم ِ بودنند.. پُر از حس های ِخوبند.. پُر از حرفهای ِنگفته اند.. چه هستند ، هستند و چه نیستند ، هستند... یادشان.. خاطرشان.. حس های ِخوبشان.. آدمها بعضی هایشان ، سکوتشان هم پُر از حرف هست... پُر از مرحم ، به هر "زخم" است...
اِبی بن بست. . .
دویدیمُ دویدیمُ دویـــدیم .. به شبهای پُر از قصه رسیدیم .. گره زد سرنوشتامونُ تقدیـــر .. ولی "ما" عاقبت از هم بریدیـــم !!!
اِبی بن بست. . .
خــــدایــا دیـدی...؟.کلی بـــــــاران فرستادی تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی... ...... من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ، زخــــــــــــــــــــــم است.
اِبی بن بست. . .
ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﻫﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ... ﻧﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺖ
اِبی بن بست. . .
اين شعر ...يك زير سيگاري ست ...مرا در آن خاموش كرده اند... به همين خاطر ...خاكسترش مايل به خون است ....يك نفر مرا مثل سيگاري روي لبش گذاشت و تا انتها كشيد...
اِبی بن بست. . .
سهم من ...
وچقدر زیباست واژه های
« خاطره » ، « رویا » و « خیال » .......
که سهم منند از زندگی
با « خاطره » در گذشته ها زندگی می کنم
با « رویاهایم » به آینده پرواز می کنم
و « خیال » بهانه من است برای از تو سرودن ....
اِبی بن بست. . .
میترسند... دخترک*های شهر من دیگر از سایه ی مرد هم میترسند.. روزگاری می*گفتند سایه ی بالا سر یعنی* مرد اما حال.. میترسند... ... ... ... ... مردانگی مرده است... دیگر اینجا عطر زنانگی هم بیهوده است.. تلخ خاطره*هایی* مانده از این مردم... مردم همه در بیهوده رفتن*های خویش سردرگم...