اِبی بن بست. . .
مرهم زخم های کهنه ام .. کنج لبان توست !.. بوسه نمی خواهم … سخنی بگو…
اِبی بن بست. . .
چِشم هایم را می بَندم،
زمان را مُتوقف می کنم،
مسافـــت ها را از بین می برم،
و تو را تا ابـــَــــد در آغوش می گیرم،
دلم برای در آغوش گرفتنت تنــــــــــــــ ـگ است...
اِبی بن بست. . .
هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش
ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت
تـــو نیـ ــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای
احــساس خـواهـی کـرد کـــه . . .
هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد ...
اِبی بن بست. . .
دلتنگم
در این روزهای پرسه میان کاغذ پاره ها
این ته مانده ی دوست داشتن نفرت انگیز
حالم را بهم میزند
قهوه مینوشم ...
کتابهایم را ورق میزنم
حبس میکنم خودم را در اتاق
و به این نتیجه میرسم:
برای تو مردن هیچ قانونی نمی خواهد!
کنارم که باشی همه چیز بهتر می شود
نبودنت را هیچ ماده و تبصره ای توجیه نمی کند...
اِبی بن بست. . .
خدایـــا... کودکان گلفــــروش را می بینی؟! مــــردان خانه به دوش ... دختــــرکان تن فروش ... مادران سیــــــاه پوش ... کاسبـــان دین فروش ... مــــحرابهای فــرش پوش ... پدران کلـــیه فروش ... زبانــــهای عشـــــق فروش ... انسانهای آدم فــــروش ... ... همه رامیبینی ؟! می خواهم یک تکه آسمان کلنگی را بخرم،دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد !!
اِبی بن بست. . .
برای خودت زندگی کن
کسی که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد
با تو میمانــــــــــــــد برای داشتنت میجنگــــــــــــــــد
اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد
به هر بهانهای میـــــــــــــــــــرود
اِبی بن بست. . .
تنهائی یعنی دم به دیقه به گوشیت نگاه کنی به امید اینکه یه میس کال داشته باشی بد وانمود کنی داری به ساعت نگاه میکنی.....
اِبی بن بست. . .
بـــه کــدامین کتــاب مقدس دنیـــا ســوگند بخـــورمـ؟ کـه از یــــاد عــاشقـــان واقعی ات نخـــواهی رفتــ؛ حتـی اگـــر تــو را... بـــه آخـــرین صفحــــات تـــاریخ تبعید کــــرده بـــاشند!!!
اِبی بن بست. . .
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟
اِبی بن بست. . .
من بودم تو و یک عالمه حرف ... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد ...
اِبی بن بست. . .
تشنه ام ، نه تشنه ی آب !
تشنه ی یک مشت از خنکای کلامت
که بپاشد بر عمق وجودم
و بشوید سنگواره های ته نشین شده ی منیت را...
و به پرواز کشاند ؛
پاهای به زنجیر کشیده ام را...