اِبی بن بست. . .
این روزهــــــ ـــا عجیب دلم بچــــگی میخـــــوا هــــــد.. .
خستــــه ام...!
یک قلم لطفـــا... .؟!
میـــــخوا هم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!
اِبی بن بست. . .
دلم دل نيست... دريا نيست... مرداب است كه موجى هم سراغش را نميگيرد، نه شوق زيستن دارد نه ميميرد
اِبی بن بست. . .
آرایش چیست ؟ . . . . ... . لایه ای ضخییییم که لولو را به هولو تبدیل میکند
اِبی بن بست. . .
چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم.... تمبر و پاکت هم هست.... و یک عالمه حرف.... کاش کسی جایی منتظرم بود....
اِبی بن بست. . .
رفته اي
و من هر روز به موريانه هايي فکر مي کنم
که آهسته و آرام گوشه هاي خيالم را مي جوند .
تا بي خيال نشده ام برگرد !!!
اِبی بن بست. . .
به خاطر سکوتم یک بار هم دریغ نخوردم اما به خاطر گفته ام بار ها ﭘشیمان شدم
اِبی بن بست. . .
وفـــای اشـــک را نــــــــازم که در شبهای تنهایـــــــی ، گشایـــد بغـض هایــــی را که پنهــــان در گلــــــــو دارم . ..
اِبی بن بست. . .
حافظهام ..... همه چیز و همه کــــس را فراموش میکند!!... خسته شدم بس که سابیدمش..... و تو هر بار .. نمایانتر شدی!
اِبی بن بست. . .
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت. خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود. مسافر فریاد زد: هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم. مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟ مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی، سینه پهلو میکنی.
اِبی بن بست. . .
حكایـت تنهـایی روزهاسـت كه با ماســت... از خـودم جـدایم تنــها! اما به تـو پیوســته! پیـوندم بزن...