اِبی بن بست. . .
گر تو یارم نشوی آخر خرداد من است / فکر بی تو شدنم دشمن بنیاد من است /تا زمانی که تو شیرینی و دوری ز دلم / رنگ خون بر جگر این دل فرهاد من است . . .
اِبی بن بست. . .
اگه خداحافظی در راه است سلام نکن اگر دستی را گرفتی رهیش نکن و قلبیرو که شکستی نازش نکن ............
اِبی بن بست. . .
یکی بود یکی نبود زیر این سقف کبود یه غریب آشنا دلو جانمو ربود این جوری نگام نکن گل یاس مهربون اون غریب خودتی همیشه با من بمون .....
اِبی بن بست. . .
من از نهایت شب حرف میزنم , من از نهایت تاریکی , و از نهایت شب حرف میزنم , اگر به خانهی من آمدی , برای من ای مهربان چراغ بیار , و 1 دریچه که از آن بر ازدحام کوچه خوشبختی بنگارم.
اِبی بن بست. . .
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم های گذشته، فراموش نکردن عبرت های گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده
اِبی بن بست. . .
کسی از عارفی خواست جمله ای بگوید که وقتی ناراحت است خوشحالش کند.....و وقتی خوشحال است ناراحتش کند.......عارف گفت: این نیز بگذرد...
اِبی بن بست. . .
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد ( صادق هدایت ).
اِبی بن بست. . .
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
اِبی بن بست. . .
البرت هوبارد : زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری.