ᾋṨἬἝƓἬ
اولین کامپیوتری که خریده بودیم، هر وقت میخواستم باهاش تایپ کنم کلی استرس داشتم که تا حرف بعدی رو پیدا میکنم یه وقت نره رو اسکرین سیور. اینجا هم حالا اینجوری شده، انقد فاصله افتاده بین پستام که هربار یه چیزی مینویسم بقیه حدس میزنن جدیدالورودم ..............
ᾋṨἬἝƓἬ
من هیچوقت سر دو راهیا تصمیم نگرفتم، همیشه سر دو راهیا نصف شدم. اینی که الان داره این نوشته رو پست میکنه یک هزار و بیست و چهارم منه. خیلی وقته از بقیهم خبر ندارم. امیدوارم اونا روزای بهتریو تجربه کرده باشن...
ᾋṨἬἝƓἬ
خدایا....خیلی وقتکشی کردم. وقت اضافی یادت نره ها......
ᾋṨἬἝƓἬ
بعضیها را باید از خاطر برد. خاطر بعضیها را اما باید خواست........
ᾋṨἬἝƓἬ
رفته بودم عیادت دوستی که بستری بود توی بیمارستان. موقع برگشتن قیامتی بود جلوی اتاق عمل. هقهق چند پرستار و دکتر تمام سالن را پر کرده بود. جوانی یکی از کلیههایش را اهداء کرده بود به پیرمرد نیازمندی. خودش اما دیگر به هوش نیامده و تمام کرده بود. گویا حساس بوده به بیهوشی. خانوادهاش را هم با علم به مخالفت، خبردار نکرده بود. او «کلیه» زندگیاش را بخشیده بود. ):
ᾋṨἬἝƓἬ
با تو حکایتی دگر این دلِ ما به سر کند ........
ᾋṨἬἝƓἬ
این روزها یهو چشمام ، زیادی یه روی سیاهی ها باز شد و من ظرفیت روبه رو شدن با این سیاهی های آدمها رو ندارم....../
ᾋṨἬἝƓἬ
خودت باش ; بقیه ی نقش ها همه گرفته شده اند....../
ᾋṨἬἝƓἬ
ما همه رویای همیم...... (: