ᾋṨἬἝƓἬ
سرنوشت ، کودکی گستاخ ، که تنش میخارد ….
ᾋṨἬἝƓἬ
تو هَم هَم انند هَمه.....اما.... "يك دم مرا به گوشة راحت رها مكن ....با من تلاش كن كه بدانم نمردهام "
ᾋṨἬἝƓἬ
نیمی از بدنم سر می شود گاهی، نیمی که تو در آن نیستی....../
ᾋṨἬἝƓἬ
نفس هایی که میزنم، با انفجار از من فرار می کنند … ندارند انگار، صبر و طاقت مرا......./
ᾋṨἬἝƓἬ
خون در رگ ها لخته می شود، محبت در روح تکه تکه...../
ᾋṨἬἝƓἬ
خفقان درون.... با برونی پراکنده از لبخند......
ᾋṨἬἝƓἬ
از آهن محکمتر و از شیر سفیدتر که نداریم ؛ ولی همین که هوا را میزبان شوند ، زنگ میزنند و فاسد می شوند، بله ... خاصیت هواست که فاسد میکند
ᾋṨἬἝƓἬ
چه فرقی میکند که حالا نیستی وقتی خیال من با واقعیتم همان یک مو فاصله را هم ندارد........./
ᾋṨἬἝƓἬ
وقتی که بخوان ازمون بگیرنش خیلی شوکه میشیم ... با اینکه یه امانت تو دستمون بود ، ولی تو فکر پس دادنش نبودیم و فکر میکردیم تا ابد مال ماست ...