پسر شش ساله همسایه گفته است |اگر دخترها به بازیش نگیرند | عکسشان را لخت مادرزاد خواهد کشی| نگران نباش عزیز دلم | آنتونی دارد بلوف می زند | فقط نقاش ها قادرند | آدم را لخت مادر زاد بکشند | عکس را عصر همان روز | وقتی نشانمان داد به سختی | جلوی خنده خود را گرفتیم | و یاد پیکاسو افتادیم | که گفته بود بچه ها نابغه اند . | عکس را ایزابل | به آتش شومینه سپرد | و گریه کنان به اتاقش رفت . | ما باز مانده شب را | کنار آتش نشستیم | و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو | به گریه انداخته بود ..[ عباس صفاری | از مجموعه کبریت خیس ]
مزه ی عشق به اين خوف و رجاهاست رفيق! / عشق سرگرمياش آزار و تسلاست رفيق! / قيمت يک سحر آغوش چشيدن، صد شب / گريه و بغض و تب و آه و تمناست رفيق!.. #هاشمی
قهوه را بردار و یک قاشق شکر… سم بیشتر / پیش رویم هم بزن آن را دمادم بیشتر / قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست / می شوم هرآن به نوشیدن مصمّم بیشتر...(دیدگاه) [محمدحسین ملکیان (فراز)]