آتـریـن
وای باران، باران، شیشه پنجره را باران شست، از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ (حمید مصدق)
آتـریـن
کاشکی پنجه من، در شب گیسوی پرپیچ تو راهی میجُست (حمید مصدق)
آتـریـن
من حس بدی دارم او دوستم ندارد و من هم به دور خود میچرخم. مثل یک چرخ خیاطی که کار دوختن یک پارچه برای درپوش یک سطل آشغال را تمام کرده باشد (ریچارد براتیگان)
آتـریـن
شادی مجلس ما در قدم و مقدم توست/ جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
آتـریـن
وقتی سر دختر نارنج و ترنج بریده میشود خون دختر بر جوی آب ریخته میشود و در آنجا درخت نارنجی رشد میکند که زنده است و قوه ادراک دارد...(قصه نارنج و ترنج)
آتـریـن
هنگامی که تورانیان خواستند تا سیاوش شاهزاده ایرانی رابکشند کوشیدند تا خون او را بر زمین نریزند تا از آن گیاهی نروید. در شاهنامه آمده: ز خاکی که خون سیاوش بخورد/ به ابر اندر آمد درختی ز گرد/ نگاریده بر برگ ها چهر او/ همی بوی مشک آمد از مهر او
آتـریـن
به سهراب نگاه کردم یک گوشه لبش همین طور بالا رفته بود. یک لبخند. یک وری. کم رنگ بود. اما بود. فقط یک لبخند بود و بس. همه چیز را درست نکرد. اصلا هیچ چیز را درست نکرد. فقط یک لبخند بود. یک چیز ناچیز. برگی از یک درختزار که با پرواز پرنده ای هراسان تکان می خورد. ولی من می پذیرمش. با آغوش باز. چون بهار که می رسد دانه های برف یکی یکی آب می شوند و شاید من شاهد آب شدن اولین دانه بودم. (خالد حسینی)
آتـریـن
آن داغ ننگ خورده که میخندید/ بر طعنه های بیهده، من بودم/ گفتم، که بانگ هستی خود باشم/ اما دریغ و درد که "زن" بودم
آتـریـن
از رهگذر خاک سر کوی شما بود / هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
آتـریـن
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را!
آتـریـن
فک میکردم امروز هیچ وقت تموم نمیشه نمیدونم چه طوری خودمو رسوندم خونه!
آتـریـن
در انتظار آمدنت هستم! اما...با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟